تبليغاتX
دلم هوای چشمای بارونی تو کرده

دلم هوای چشمای بارونی تو کرده

حیف

نه امیدی ! چه امیدی ؟ به خدا حیف امید                    

نه چراغی ! چه چراغی ؟ چیزه خوبی میشه دید ؟             

نه سلامی ! چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم               

نه نشاطی ! چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم                 

مگه زوره ؟ به خدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده         

موشه کورم که میگن دشمنه نوره                       

به تیغ تاریکی گردن نمیده                          

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط BAHAR  | 

تا حالا فکرش و کردی چه خوب میشه که برگردی..........

 

 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

چه سفرها با تو کردم

چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

 

 

دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یه نگاهت زیرو رو شد روزگارم

دارم از تو مینویسسسسسسسسسسسسسسسسم

 

 

موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا

کسی رو جز تو نداشتم

اسمی جز تو نمیذاشتم

 

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

اون از غصه ی توووووووووست

 

 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

حتا من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم

میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم

 

 

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

 

 

توی گفتنو نگفتن از چه روزایی گذشتم

اونقده رفتمو رفتم که هنوزم بر نگشتم

 

 

 من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

اون از غصه ی توووووووووست

 

 

هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه

اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه

 

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

 

 

یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو

چی کار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 

 

یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت

 

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

 

 

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گل خونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ

 

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

 

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

آره  پروانه  شدم که پرام سوخته شه

تا آتیشه دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم

 

 

دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

انقده میگم تا خسته شم

با عشق تو

شکسته شم..............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط BAHAR  | 

KIss

                                                                                                                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط BAHAR  | 

عجب زمانه ای

زندگي چيدن سيبي است بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است بايد ديد و رفت

 زندگي رودي است جاري هر که آمد کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

 قاصدک, اين کولي خانه به دوش روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/11ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط BAHAR  | 

دلتنگیهام

بازم نیستی.امشب از اون شباست که دلم هوایی شده...اما آره میدونم از سرمم زیاده,دلم هیچی نمیخواد هیچی فقط تنگه اما به درک بزار بترکه...

 

از تو باید میگذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم

تووجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

 

کاش میشد به این حقیقت بیش از این ها میرسیدم

 

سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

 

کاش از همون روز اول مثل امروز میشناختم

 

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

 

دل سپرن به سراب

 

 

معنی زندگی این بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط BAHAR  | 

هی گریم میگیره

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط BAHAR  | 

حس این روزهام

نفهمیدم اشتباه عاشقی یه گناه

 دلم از آدما خون میگیره هی بهونه

دلم میخواد گریه کنم ولی چرا برای کی

 شاید واسه دل خودم شاید برای دیگری

شاید دلم شکسته شد

شاید چشام خسته شد

از دیدن دل سنگیها از زور این دلتنگی ها

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/23ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط BAHAR  | 

شب بد

تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من

 پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من

 تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی

 و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

 من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود

تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود

 کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

 راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

 که خواب و بیداری من

هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود

تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود

لب دریا رو به موجا روی نیمکت تک و تنها باز به یادت زندگی رو زنده هستم

لب دریا رو به موجا باز به یادت میخروشم تا بفهمی خیلی وقت اینجا منتظر نشستم

امشب چشام گریه داره

خیلی دلم گرفته پیش خذا واسم دعا کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط BAHAR  | 

باورش کردم

                                              باورش کردم

 

 

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

خنده هایش دروغ و بی احساس

گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند

سا
حر است می خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی

برای اغفا
ل من می آید از در دلبستگی

باورش کردم

و حرفهایش را شنیدم

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

زبان بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

فریبی بیش نبود

او که دم از محبوبیت میزد

در شهر خود غریبی بیش نبود

او از عشق بی نصیب بود

او کارش فریب بود

او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت

یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت

او همیشه فکر دلبری بود

چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود

او به وفا و صداقت کرده بود پشت

او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.

 

 

به گمان  تا بی نهايت خسته خواهم ماند و تنها

بی ترانه بی اميد و بی سرور

سرد و تاريک در فراسوهای دل

تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

راستـــــــــــــــــــی......

 

به ياد می آوري؟

روزی كه ماهی ها مردند،

و قناری برای هميشه خاموش ماند،

روزی كه شب را اسير خود كرد

و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.

آن روز را به خاطر بسپار،

برايش مراسمی بگير

شمعی روشن كن

عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.

و مرا هم صدا كن.....

طلوع تلخی ها را آواز سازيم

و بخوانيم

صدايم كن تا

غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.

 

اگر صدايم كردی و نيامدم

بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و

تكه روباني.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/16ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط BAHAR  | 

خدا جونم

ای آرزوی تشنه به گرد او

بیهوده تار عمر چه میبندی؟

روزی رسد که خسته و وامانده

بر این تلاش بیهوده میخندی

(خدایا چه تنها و در مانده ام

غریبی ز هر درگهی رانده ام

به سوی تو می آیم امشب که از دل

کلام تو در گوشه ی جان خوانده ام)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط BAHAR  |